بگذار عشقت به دوستي تبديل شود بگذار عشقت عبادت تو شود اينها دوامكان ودوجنبه عشق هستند.اگر تو با كسي كه به اوعشق مي ورزي دوستي كني مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي.آنگاه عشق توگسترش مي يابد دايره عشق تو بزرگ و بزرگ تر مي شودو اين يك جنبه عشق است و جنبه ديگر عشق اين است كه وقتي تو به اشخاص بسياري عشق بورزي و بگذاري آنها نيز به توعشق ورزند عشق تو از جنبه ديگر رشد مي يابد و اين جنبه ديگر عشق يعني عبادت است……( اشو)”
انديشيدم چقدر اين كلام اشو چون سخن سعدي است
عبادت به جز خدمت خلق نيست
به سجاده و تسبيح و دلق نيست
يكشنبه سوري را با كلام اشو آغاز كردم و با دو جنبه عشق يعني وسعت عشق و عبادت عشق آشنا شدم دردودلي با دوستي داشتم كه مرا اين گونه خواند
” ناخدا ! تو كلامت با رفتارهايت يكسان نيست! تو بايد همچنان در پستوي مهر ورزيهايت همچنان اسير باشي!! وگرنه نمي تواني اين گونه عشق بي بهانه را تبليغ كني و اين نوعي مشكل است دردي تو داري كه عشق را به همگان را تبليع نمائي و از عشق ورزيدن آنها لذت مي بري تو بايد مشكلي داشته باشي كه همگان چنين نيستند ذهن تو پر از اسامي و آدمها و صداها است كه عاشقانه ترنمهائي دارند و تو نيز مي گذاري بگويند و به آنها عشق مي دهي و هم كلامي با آنان مي كني واين دردي است جانكاه و بايد سوي طبيبي روي!! تا ترا از خواب بيدار نمايد!!… “
به او گفتم : “آواز را بشنو نه آوازه خوان را” آن چه مي گويم را بشنو و بر روي آن انديشه كن و در پي اين نباش كه آوازه خوان ( ناخدا) را مي پسندي و تا چه حد او را قبو ل داري او را عاقل و يا مجنو ن و بيمار و يا سالم مي داني آن چيزي كه مهم است خود كلام عشق است نه آن كه عشاق و معشوق چگونه اند اين كه از ديد تو ناخدا مشكل دارد و مهر طلب و.. است مهم نيست آن چه كه اهميت دارد اين است كه آيا شبهه اي از كلامهاي ناخدا چون
عشق بي بهانه است
عشق اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است
عشق ” با” ندارد
عشق ” تا” ندارد
عشق و ايمان و اميد سه گوهر زيستن هستند
و..
داري ؟
ولي او مي گفت
<!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->پرچم ترا با ترديد نگاه مي كني آنها را مي توانم تنها درماني بر درد ” مهر ورزي ” تو دانم
و من همچنان با او از عشق بي بهانه گفتم و لي سر انجام به نتيجه نرسيديم و اين گفتگوي به پايان رسيد بسياربه گفته هاي او انديشيدم و به دنبال شور و مستي و مراقبه اي رفتم تا اين كه در دنياي نشانه ها باز نشانه اي به سراغم آمد در مراقبه صبحگاهي من با گفته هاي اشو نوبت به شور و مستي گفته هاي او ر سيد و نوشته هاي بالا را خواندم حس كردم نشانه اي ز عالم به من رسيده است آري عشق را بايد عشق دانست و به دو جنبه آن سفر كرد عشق بايد ورزيد تا عشق گسترش يابد و عشق بايد ورزيد تا عبادت عشق باشد و اين گونه بود كه يكشنبه سوري خود را با پيامي ز كائنات جشن گرفتم بايد عشق ورزيد بي بهانه بي هيچ حرف عشق نارنگ و بي هيچ هم رنگ جماعت شدنها عشقي به و سعت عشق و عبادتي به نام عشق يكشنبه سوري خود را چنين جشن مي گيرم و دوست دارم اين يكشنبه سوري آوازي با كلام اشو داشته باشد ..
بيائيم به كلام و نه خود اشو بنگريم مهم اين است كه پيام و آواز را بنگريم حال اگر زيبا است دلنشين است باور كردني است مي توان به آن اميد بست و ايمان را در آن جاري دانست و عشق را باور كرد در آن غرق شد مهم ناخدا نيست مهم ترانه هاي ناخداي عاشق شاپرك نيست مهم ادعاهاي ناخدا نيست مهم كلامي زپيام عشق است و باز گويم
نارنگ شو نارنگ شو
عاشق شو عاشق شو
